نیچه:شیطان روزی با من چنین گفت برای خدا هم دوزخی هست دوزخ او
عشق به انسان است و بتازگی شنیدم که گفت خدا مرده است.رحم خدا
به انسان او را کشت.
تا تنها نمانیم تا بجائی نرسیم که فقط با تکیه بر پاهای خود سر پا بایستیم
نجات نخواهیم یافت.خدا می میرد تا انسان تنها بماند و خارج از وجود خود
دنبال ناجی نگردد.انسان تنها سفر قهرمانی خود را شروع می کند.
می خواهید در این سفر همراه او باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:38  توسط مینا
|
دوباه اومدم....آهای کجائید.....
خیلی وقت است به وبلاک خودم سر نمی زنم .راستش به هیچ جا
سر نمی زنم .دلم می خواهد با کسی که حرف می زنم توی چشمهاش
نگاه کنم و تا ته قلبش برم چیزی که تو دنیای مجازی ممکن نیست.
ولی تو دنیای واقعی هم وقتی با کسی حرف می زنی چشمهاشو
از آدم می دزده و دریغ می کنه.پس من اومدم .سلام.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:23  توسط مینا
|
یونگ:ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب
خوبوبد.سفیدوسیاه.زشت وزیباو....کلماتی که از کودکی
شنیده ایم و برای خود معنی کرده ایم یا برایمان معنی کرده
اندوسعی کرده ایم خوب سفید وزیبا باشیم تا کارت آفرین
بگیریم و بدهایمان را دفع و پنهان کرده ایم.
تا بحال فکر کرده اید این بدها که نمی خواهیمشان کجا
می روند؟
آنهابه اعماق روان ما می روندودرناخودآگاهمان تبدیل به بغض
عقده و یا به قول روانشناسان کمپلکس می شوند.
حتما این جمله معروف "مرد که گریه نمی کنه "را شنیده اید
که به پسربچه ها می گویند.مرد کوچک ما اشکهایش را قورت
می دهد تا مقبول مامان جون شود.
این یک مثال بود.ببینید بخاطر فرهنگ-مذهب-مامان و بابا –مدرسه
محل کار-همسر-دوست ...و...وکارت آفرین اشک-فریاد-خنده-رقص
عشق-نفرت..و...را قورت دادهایم و به اعماق وجودمان فرستاده ایم
و تبدیل به ضد کرده ایم
یونگ می گوید آنها را بیرون بکش دوستشان داشته باش نه حتما
زندگیشان کنی نه ولی ببینشان تا خود را کامل و هر آنچه که هستی
دوباره بشناسی آنموقع است که به تعادل می رسی و احساس آرامش
میکنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:27  توسط مینا
|
چند روز است درگیری شدیدی بین دوتا از ضدهایم دارم.گاهی
این تضادها آدم را فلج می کند.
بزن بزنی است جایتان خالی......
یونگ می گوید ما وقتی کامل هستیم که خوبیها و بدیهایمان را یکسان قبول
کنیم و دوستشان داشته باشیم.
در واقع وقتی ما چیزی را بد می دانیم و طردش می کنیم .آن چیز
از بین نمی رود بلکه به لایه های عمیقتر روانمان رانده میشود.
و تبدیل به ضدی می شود که روزی برای انتقام جویی به پا میخیزد
وفلجمان می کند.
تعریف خوبی و بدی را که اینجا آمده را در پیام بعدی می گویم.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:39  توسط مینا
|
گاهی زندگی خیلی خالیه.ساعتها میشینی روبروی یه صفحه سفیدو هیچ چیز نمی تونی بنویسی.مغزت خالی خالیه بعد سر میخوری طرف قلبت.اونجاهم ساکته و منتظر.منتظره یه سنگ که پرتاب بشه تو یه برکه آروم تا حلقه های مواج و ناآرام را باعث بشه و تو یه نفس بکشی و بگی هنوز زنده ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:24  توسط مینا
|
تا حالا چند تا ضد توانستید نام بگذارید؟وخاستگاهش را درونتان بیابید؟
می دانید باید در این راه خیلی صبر داشت.
تفاهم با آنها مثل خوردن یک قرص نیست که سردردتان را تسکین بدهد.باید بتوانید با
ضدهاتان زندگی کنیدوطاقت شنیدن حرفهایشان را داشته باشید.آنها فقط توجه می ببیند مانند میخواهندوبا نوازش آرام می گیرند ویا به گفته
یکی از دوستان رام می شوند.حالا بگو ببینم از کدام ضدت خجالت میکشی و هنگام
بروزش در نطفه خفه اش می کنی؟
اول من شروع می کنم.مثلا در موردیکی از دوستان خیلی قدیمیم می خواهم حرف
بزنم شاید همه چیز بین ما تمام شده و هیچ چیز مشترک برای سهیم شدن نداشته
باشیم ولی گاهی بر خلاف میلم مجبور به ارتباط هستم واین مرا آزار می دهد می -
خواهم رابطه را قطع کنم .اگر بمانم به خود خیانت کرده ام و اگر بروم احساس بد
خیانت به دوستم را دارم.و خواستگاه احساس دوم مسلما از نوع تربیت است که باید
همیشه چهره خوب به دیگران نشان بدهیم و در واقع نقاب داشته باشیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:23  توسط مینا
|
تا حالا فکر کردی چند تا ضد درونت داری؟یا اصلا حوصله کردی ضدهاتو بشماری؟
من چند بار اینکارو کردم.اولش سخته ولی بعد عادت می کنی .وقتی می خواهی یه کاری بکنی اگه یه کم گوشاتو تیز کنی یکی دیگه اون زیر زیرا داره غر می زنه و ساز دیگه ای کوک کرده تو هم این وسط گیر می کنی که حرف کدومو گوش کنی.یا اگه یه کاری بکنی بلافاصله اون یکی شروع می کنه به ملامت کردنت و یه جورائی احساس گناه بهت دست میده.یه وقتهائی هم از دوتا بیشترن و از چند طرف فشار میارن.
جالبه که همه این ضدها هم از خودت هستند و غریبه نیستند و هر کدومشونو یه جورائی دوست داری.
می دونی من چکار کردم. شروع کردم به اسم گذاشتن روی ضدهام و براشون شناسنامه درست کردم حالا میدونم هر کدوم از کجا اومدند و اصل ونسبشون چیه.بخاطر همین زیاد غافلگیر نمی شم.ولی زادو ولدشان زیاده و هر روز یک ضد دیگه کشف می کنم که باید براش شناسنامه درست کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط مینا
|
روزی معصوم در باغ بهشت به گردش مشغول بود.از کنار نهرها ئی با آبهای زلا ل و شفاف گذشت.رایحه گلهایی را استشمام کرد که هیچگاه پرپرنمی شدندو بویشان جاودانه بود.پرندگان خوش الحان روی شانه او نغمه ها می خوانند.
جائی زیر درختی معصومه را دید تکیه بر تنه درختی و خیره بر سیبی سرخ درخشان.
معصومه تا معصوم را دید اتگشت اشاره به سوی سیب برد.معصوم دست دراز کرد و میوه را لمس کرد.
معصومه گفت:بچین
معصوم گفت:چگونه؟ممنوع است.
معصومه رسم چیدن نمی دانست ولی می خواست و معصوم برایش چید.هر دو بوئیدن
معصومه گفت:بچشیم
معصوم گفت:ممنوع است.
معصومه گازی به سیب زد و جویدوآن رادر دهان معصوم گذاشت.لبهای معصومه بر لب معصوم نشست.
باغ بهشت لرزید.آبها به خروش آمدند و گلها شرمنده سر به زیر انداختند.سیب از دست معصوم غلتید و به زیر افتاد.
زمین شکافته شد و معصوم و معصومه از بهشت سقوط کردند.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط مینا
|